یه اهنگ...

یکشنبه 31 مرداد 1395 02:09 ب.ظ

نویسنده : سحر دلیری
سلام بچه ها 

امروز یه اهنگ جدید براتون اوردم 

امیدوارم خوشتون بیاد 


اهنگ اسمش سحرخانوم 


از حامد پهلان




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 31 مرداد 1395 02:19 ب.ظ

...

پنجشنبه 28 مرداد 1395 12:03 ق.ظ

نویسنده : سحر دلیری



عکس نوشته خدا 


من گرچه سیه روی و بدم یا الله

از درگه خود مکن ردم یا الله

گفتم که من و این همه عصیان چه کنم؟

گفتی که بیا من آمدم یا الله . . .





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 28 مرداد 1395 12:13 ق.ظ

:)))

چهارشنبه 27 مرداد 1395 03:38 ب.ظ

نویسنده : گلناز .
פֿـاطره یعنے
یڪ سڪوت غیر منتظره 
میاלּ פֿـنـבه هاے بلنـב


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

اگر بـاران نبارد

دوشنبه 25 مرداد 1395 08:35 ب.ظ

نویسنده : مرسده .

اگر بـاران نبارد باغبان دلگیر خواهد شد

و فرصت های فروردین نصیب تیر خواهد شد

اگر بـاران نبارد برکه ی احساس می خشکد

و هم نیلوفر مرداب غافلگیر خواهد شد

اگر بـاران نبارد کفتر سهراب میمیرد

و کفتر باز آیا راغب شبگیر خواهد شد

اگر بـاران نبارد " باز بـاران با ترانه -

با گهر های فراوان " از چه رو تحریر خواهد شد

اگر بـاران نبارد شاخه ی نرگس نمی داند

که گلدان وامدار پنجره تعبیر خواهد شد

اگر بــاران نبارد واژه بـاران چه خواهد شد

و آیا رنگ شعری باز سبز سیر خواهد شد

اگر بـاران نبارد تکنواز رود می داند

که در این باره با سیلاب ها در گیر خواهد شد

اگر بـاران نبارد کوزه ی خالی سر چشمه

وبال گردن تفتیده گان تفسیر خواهد شد

اگر بـاران نبارد در شب شعر شقایق ها

قصیده با غرور چشم ها در گیر خواهد شد...





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 25 مرداد 1395 08:37 ب.ظ

شبی مرا جواب میكنی !

دوشنبه 25 مرداد 1395 08:28 ب.ظ

نویسنده : مرسده .


و حدس می زنم شبی مرا جواب میكنی 

و قصر كوچك دل مرا خراب میكنی

سر قرار عاشقی همیشه دیر كرده ای

ولی برای رفتنت عجب شتاب میكنی

من از كنار پنجره تو را نگاه میكنم

و تو به نام دیگری مرا خطاب می كنی

چه ساده در ازای یك نگاه پك و ماندنی

هزار مرتبه مرا ز خجلت آب میكنی

به خاطر تو من همیشه با همه غریبه ام

تو كمتر از غریبه ای مرا حساب میكنی

و كاش گفته بودی از همان نگاه اولت

كه بعد من دوباره دوست انتخاب می كنی





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 25 مرداد 1395 08:31 ب.ظ

دل من میخواهد...

یکشنبه 24 مرداد 1395 10:17 ب.ظ

نویسنده : مرسده .

خیلی ها
دوست دارند
جایِ آدم معروف ها
سیاستمدار ها
و یا
دکتر، مهندس ها باشند

من اما
دلم می خواهد
جایِ کسی باشم
که تو
عزیزم صدایش می زنی...





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 24 مرداد 1395 10:18 ب.ظ

آخرین ملاقات

یکشنبه 24 مرداد 1395 10:06 ب.ظ

نویسنده : مرسده .
آخرین ملاقات


امروز ریحانه خوش حال تر از هر روزی بود . بابا بعد از 6 ماه به قولش عمل کرده بود امروز روز ملاقات بود . لباس های سفیدش را به تن کرد به بابا قول داده بود . ساعتی که مادر برای روز تولدش به او هدیه داده بود را پوشید و عطریی که پدر برایش خریده بود را زد خیلی خوش حال بود بالاخره میتوانست روی ماه پدر را ببیند . سر خوش از خیال دیدن بابا این 6 ماه را طی کرده بود . حتی یک روز هم نبوده که به بابا فکر نکرده باشد . مادر خیلی بی قراری میکرد . علی , برادرش دیگر مثل یک مرد رفتار میکرد شده بود مرد خانه بابا از او هم قول گرفته بود حقا که علی خوب به قولش عمل کرده بود . ریحانه و علی عهد بسته بودند اگر بابا برگشت چهل جمعه دعای ندبه بخوانند . کم کم همه آماده  می شوند علی بند پوتینش را سفت میکند و می گوید : بریم . ریحانه لبخند بر لب دارد سرر خوش از دیدن بابا در وجودش حسی است که حتی نمیداند نامش چیست؟ غم , هیجان یا شاید هم شادی نمی داند چه کند . کمی استرس دارد نمی داند الان بابا چه شکلی شده است باید به استقبال بابا بروند , استقبالی که کم تر بچه ای به سن ریحانه تجربه اش کرده است . به بابا قول داده بود هیچ وقت حرمت چادر را نشکند الوعده وفا . وقنی پدر رفت ریحانه چادریی نبود اما حالا ... چادرش را کمی جلوتر کشید خودش را در آینه ی کوچکش نگاه کرد به چهره و کودکانه اش لبخندی زد مادر اشک میریخت و سرش را به شیشه تکیه داده بود و کنار خاله فاطمه نشسته بود علی هم بغض کرده بود اما غرور مردانه اش به او اجازه ی گریه نمیداد . ریحانه هم دلش گریه میخواست اما به بابا قول داده بود . ذهنش را از همه چیزپاک کرد دلش میخواست چهره ی بابا را به یاد آورد اما نمیشد دلش گریه میخواست انگار هوا هم حال دلش را فهمیده بود و داشت  با او  و خانواده اش همدردی میکرد آسمان هم اشک میریخت . ماشین در جایی نا آشنا توقف کرد پیاده شدند شدت گریه ی مادر بیشتر شده بود و علی هم غرورش را شکسته بود . در عجب بود تا به حال  از مادر و علی بد قولی ندیده بود چرا امروز بد قولی کرده بودند ؟ مگر به بابا قول نداده بودند . به هر حال ریحانه مقاومت میکرد . وارد آن مکان شدند چند مرد و زن غریبه آن جا بودند امّا در بین آن ها دوستان و اقوام هم دیده میشدند . ناگهان زهرا را دید . زهرا دوست صمیمی و دختر عمه ی ریحانه بود . زهرا و ریحانه یکدیگر را در آغوش کشیدند . صورت زهرا خیس بود و چشم هایش اشکی . زهرا گفت : قولت یادت نره ریحانه ! و بعد اشک ریخت همه با لباس مشکی  آن جا حضور داشتند به جز ریحانه که لباس سفید به تن کرده بود .  مادر خیلی بی تابی میکرد که ناگهان یک تابوت از بین انبوه جمعیت دیده شد عده ای مرد آن را گرفته بودند . تابوت را زمین گذاشتند . مادر گریه اش شدید و شدید تر میشد و فقط نام پدر را صدا میزد . آن لحظه نام پدر در نظر ریحانه آن چنان زیبا به نظر آمد که فکر میکرد تاکنون هیچ اسمی زیباتر از آن اسم نشنیده است . دوید به سمت تابوت زمین میخورد اما هدفش که بابا بود آن چنان برایش عزیز بود که برایش اصلا زمین خوردن مهم نبود هر دفعه به عشق بابا یا علی گویان مسیرش را ادامه میداد . وقتی به تابوت رسید و چهره ی نورانی پدر را دید دیگر تاب نیاورد نتوانست بیشتر از این به قولش عمل کند . اشک هایش گونه هایش را خیس کردند . مادر ریحانه را در بغل گرفت اما ریحانه مادر را پس زد و به صورت بابا نزدیک شد و آرام بوسه ای بر پیشانی سرد بابا زد حاضران گریه میکردند . ولی ریحانه در میان گریه لبخند و گفت : دوست دارم , بابا . علی گریه میکرد . ریحانه نمیتوانست از صورت بابا دل بکند اما زمان آخرین ملاقات هم به پایان رسیده بود .
پی نوشت : ****پدر ریحانه و علی شهید مدافع حرم بود که با ایثار و فداکاری هر چه تمام تر برای دفاع از حرم برخاسته بود ****

نویسنده : سارا .س
تقدیم به همه ی خانواده های شهدای حرم
برای شادی روح و آرامش همه ی شهدای حرم ***صلوات ***



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 24 مرداد 1395 10:08 ب.ظ

میلاد امام رضا (ع) مبارک باد

شنبه 23 مرداد 1395 09:06 ب.ظ

نویسنده : سحر دلیری
 
  


ای کـاش کـبوتر حریمـت باشم

                        یا هم نفس صبح و نسیمت باشم

از چشـم دلم بیا و بردار حـجاب

                        تا زائر چشـمان رحیمـت باشـم 



میلاد اما رضا بر شما دوستان عزیز مبارکباد





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 23 مرداد 1395 09:16 ب.ظ

تبریک گویی ولادت امام رضا(ع)

شنبه 23 مرداد 1395 07:19 ب.ظ

نویسنده : پیام سه
بکلیک



بکلیک


بکلیک



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 23 مرداد 1395 07:31 ب.ظ

جوک های خنده دار در مورد کنکور

چهارشنبه 20 مرداد 1395 07:39 ب.ظ

نویسنده : مرسده .


جوک های خنده دار در مورد کنکور


امسال نفر اول کنکور نشم دوم اینا رو شاخشه
حداقل صد نفر اول رو که میارم
دو هزارم بد نیستا !
بچه اصغر آپاراتی با ۵۰ هزار قبول شده بود من از اون کمتر نیستم که

حالا بیخیال فعلا یه چرت میخوابم خدا بزرگه
زمزمه های بیشتر کنکوری ها

.

.

.

مغز انسان پر کارترین جای بدنه اون همه ۲۴ساعت روز

و همه ۳۶۵ روز سال و کار میکنه کار اون از لحظه تولد آغاز میشه

و فقط وقتی متوقف میشه

که کنکور داریم !!!

.

.

.

مورد داشتیم رتبه کنکورشو با *۱۴۱* وارد کرده
خطش شارژ شده:|

.

.

.

نتایج کنکور اعلام شده؟؟؟ :))
جمیعا تسلیت عرض میکنم، ایشالا سال دیگه

.

.

.

تست کنکور هنر: اولین سبك هنری كه پس از دیدن چهره آرایش كرده دختران امروزی به ذهن شما متبادر میشود چیست؟

الف: مینیاتور.

ب: صافكاری، بتونه كاری و نقاشی اتومبیل!!!!

ج: دوپینگ!!!!

د: من به ناموس مردم نگاه نمیكنم

.

.

.

سوال كنكور ادبیات: جمله زیر چند غلط املا یی دارد ؟شورای عمنیط برای جلوگیری اذ جنگ طشكیل شدح عسط الف) ثه ب) چحار ج) حفت د) یاضدح

.

.

.



جمله “مملکت به حمال هم نیاز دارد” چیست؟ روحیه دهی یک پدر به فرزندش بعد از قبول نشدن در کنکور

.

.

.

مورد داشتیم طرف برای کنکور کتاب های خیلی سبز خونده اما نتیجه اش به صورت قهوه ای اومده….!!







دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 20 مرداد 1395 08:17 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 5 1 2 3 4 5